تبليغاتX
بانوی همین روزها

خیلی وقت بود اینطور بچه گانه ذوق نکرده بود. خیلی وقت بود که برای یک دیدار و یک سوپرایز این طور بی قرار نشده بود. از وقتی فهمید که شوهرش یه قرار گذاشته تا جایی ببرتش کلی ذوق کرد. دوست داشت زودتر بفهمه کجا با هم میرن؟ چند تا حدس زده بود ولی هیچ کدوم نبود.

اومد خونه حموم رفت. موهاشو حسابی سشوار کشید. ابروهاشو تمیز کرد، مانتوشو شست و اتو کرد، کفششو عوض کرد و فرداش آرایشش از هروز کمی غلیظتر کرد.

فردا شد و نزدیک زمان قرار بود که فهمید کجا می خوان برن. یه خورده دلشوره داشت ولی وقتی رفت با تمام خستگی حسابی شاد بود.

با هم رفتن تئاتر کمدی مرگ. جالب و قشنگ بود. از همه خوبتر براش با هم بودن و باهم رفتن و با هم برگشتن بود. شوهرش از اینکه تونسته بود خانمش رو خوشحال خیلی خوشحال بود. چقدر قربون صدقه ی خانمش می رفت.با اینکه از تئاتر خوشش نمیومد و باز هم با دیدن این تئاتر معلوم بود زیاد حال نکرده ولی چون خانمش رو شاد کرده بود راضی بود.تا ساعتها احساس خستگی نمی کردند.

ساترن قرار بود بره شهرکرد و ازم دور بشه ولی بهم خورد و مایه مسرت هر دومون شد. خداروشکر بهترم و خدارو شکر که همه چیز داره به خوبی پیش میره. تا ببینیم فردا خدا چی می خواد .

خدایاخوبم،مامان و بابا مهربونم و ساترن عزیزم ممنون.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 7:24 PM  توسط بانو مرکوری   | 

دکتر یه نگاهی بهش می کنه و منتظره که بهش بگه چشه؟ می شینه روی صندلی روبروی دکتر و میگه از دیروز فشارم اومده پایین و تمام وجودم بی حسه. البته یه سری کپسوله که می خورم ، گفتم بیارم شاید تأثیری داشته باشه. دکتر به کپسولها نگاه می کنه و به دز مصرفیش . باورش نمی شه که از این کپسولها اینهمه خورده باشه. سری تکون می ده و میگه دز مصرفی این کپسول سه تا ست اونم روزی یکی. نه اینکه یه هفته داری می خوری اونم روزی دوتا. لاغر هم شدی؟ . میگه بله  دو کیلو.

تازه می تونست درک کنه چرا این مدت این همه بی رمق و بی حال بوده و عصبی. هر چیزی رو اعصابش بوده.

انقدر بی حال بود که فرداش وسط روز مرخصی گرفت و رفت خونه. یه هفته ای از این حالش می گذره و یه روزی خوبه و یه روز بد. تمام جمعه رو خواب بود. شبها زود می خوابه و هنوز بعد خوردن این همه ویتامین بی حسه.

توی این مدت یه خبر خوبی شنید که کمی توی رابطه ش تأثیر داشت . اونم خرید خونه که از چهارشنبه به یک شنبه موکول شد. از اون روز همش با خواهریش و مامانش اینا توی رؤیان. احتمال زیاد بابا به اسمه خودشون می کنه. بنده خدا خیلی زیر فشار میره. همش هم به خاطر بچه هاش. اونم  نمی تونه این محبتشون رو نادیده بگیره. قصد داره هرچی که تا الان جمع کرده رو دو دستی تقدیم کنه . با وجود اینکه می دونه اونها راضی نمیشن. آخه نمی تونه ببینه  که این همه مدت اونها جمع کردن . از خیلی چیزهاشون زدن حالا دو دوستی تقدیم کنند. خدا کمکش کنه تا اون چیزی که در سر داره تا از پدر و مادر مهربونش قدردانی کنه برسه.

این روزها گرفتار خوندن یه وبلاگ شدم. نامه نگاری دوتا آدم که نقش پدر و دختر را دارند ولی مجازی. توی این دنیای نت آدم با چیزهای عجیبی روبرو میشه. ولی این نوشته منو به خودش معتاد کرده.از اون آدمهایی که توی فیلم ها می بینی و حالا داری می خونی. دیگه واقعی و غیر واقعیش هم خود اون دو نفر هم نمی تونن تشخیص بدن. ساترن هم سرماخورده و به خاطر اینکه ضعیف شدم خوش رو از دیدن من محروم میکنهتا من توی این ضعف سرمانخورم.اگه پیشم بودی برات خیلی کارها می کردم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:40 AM  توسط بانو مرکوری   | 
بهش میگه چقدر زود برات عادی شدم نه؟ میگه آره پشیمون هم هستم. می دونه جدی نمیگه ولی باز می خواد جدی بگیره. شوهرش میگه چرا اینا رو میگی . چی شده؟ میگه دوستم نداری. میگه به نظر تو واقعاً ندارم. بدون فکر می گه چرا. می دونم دوستم داری ولی اونطوری نیست که من دوست دارم. باز بعض لعنتی میاد و یواش میگه قدیما برای دیدنم خیلی خوشحال می شدی. ؟ هر دوشون پشت تلفن فکر می کنند.

 یادم نیست دیگه چه  حرفی رد و بدل شد . فقط شوهرش در آخر گفت : تو آخه غر می زنی .از این جمله متنفر بود. از بچه گی همه بهش می گفتند تو غر می زنی. انگار از بچه گی هیچ چیز باب میلش نبوده و همینطور باید ادامه پیدا کنه. ولی حالا اینو می دونه که دیگران مقصر نیستند خودشه که کاری از دستش بر نمیاد.

میگه خوب با کی دردودل کنم. به تو که بگم میگی غر می زنی. میگه با من حرف بزن. فکر می کنه و میفهمه که درست حرف زدن بلد نیست. هیچ کس راه درست بیان مشکلات و ابراز احساسات رو بهش یاد نداده. این تقصیر خودش نیست. هرکی بهش رسیده گفته غر نزن ولی نگفته چه جوری بگی عملی میشه . چه طوری بگی درست و صحیحه.

شوهرش بهش گفت تو با من حرف بزن و ببین چه طور برات میمیرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 1:11 PM  توسط بانو مرکوری   | 

پیش خودش فکر می کرد اگه بهش بگه فردا شب زودتر بیا، روز مادر بریم خونه مامانی چی میگه؟

شبش با مامانش رفته بود بیرون و یه بلوز خوشگل برای مامانی گرفته بود . عاشق مامانی شه. یه سمبل صبر براشه. نمی تونست بینه حالا که متأهل شده و سرکار میره نمیشه واسه کسی که جونش رو هم داره برای نوه ش میزاره چیزی نخرید. حداقل جای تشکر واسه اون همه مُخی که توی بچه گی خورده بود. یهو رفت توی بچه گی هاش که هنوزم داییش به شوخی و مسخره توی جمع از وراجی هاش و صبوری مامانی  که پابه پاش به همه حرفهای بی ربط یه دختر ۳ یا ۴ ساله گوش می داد تعریف می کنه.

بعد یاد دیشبش افتاد که پشت تلفن به شوهرش گفت چرا چیزی نمی گی و اون گفت: بابا یه روند داری حرف می زنی. مگه اجازه میدی. و بعد یه لبخند کوچولو روی لبهاش نشست.

اول فکر می کرد که شوهر در جواب پیشنهادش میگه حالا ببینم چی میشه. ولی بعد پیش خودش گفت شاید بگه باشه میریم. ولی باورش نمی شد که وقتی زنگ بزنه و این پیشنهاد رو مطرح کنه بگه نه نمیام. اوووه تا تو از شرکت بیای. آماده بشیم بریم کرج وای تا برگردیم نصف شبه.

بهش گفت یه شبه دیگه .روز مادره. گفت: نه تو با خودت فکر کن تو میتونی.

درجواب با بغض گفت من که می خوام برم ولی تو خود دانی.

وقتی تلفن قطع شد تمام روزهای گذشته تکرار شد. روزهایی که مادر و پدشوهرش اومده بودن تهران و اونا تقریباً یک روز در میان می رفتند خونه عموی شوهرش تا اونا رو ببینن. از خونه ای که توش عذاب می کشید. بوی سیگار، بوی تریاک، بوی مشروب همه اینها حالش رو بهم می زد ولی همه رو به خاطر عشقش تحمل می کرد. یاد خیلی چیزهای دیگه.یاد اینکه خیلی وقته که خونه مامانیش نرفته. یاد اینکه خیلی وقته که یه روز جمعه و یا یه تفریح عالی با هم نداشتن. یاد مهمونی مامانش که همه بودند جز دامادش.

پیش خودش گفت خوب به خاطر منه . میره سرکار و وقت نداره.ولی دوباره مرور کرد که بازم این همه کار می کنه نه پولی جمع کرده و نه تفریحی کردیم.

و باز بغض تموم گلوش رو گرفت.

و دوباره می خواست خودش رو توجیه کنه حالا شاید فردا راضی بشه بیاد ولی دیگه اون راضی شدن دیگه مزه ای براش نداره.

مامان ساترن از وقتی رفتند شمال که حدود سه هفته ای میشه به من زنگ نزده و توی این مدت من دوبار بهشون زنگ زدم ولی واقعاً نباید زنگ بزنه و حالی از عروسش بپرسه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 7:30 PM  توسط بانو مرکوری   | 

مدت ها بود که وقتی می دیدش بهش نمی گفت که قشنگ شدی. مدتها بود که حس می کرد به دیگران بیشتر اهمیت میده. ازش دندون درد برادرش و زانو در مادرش آذارش می داد ولی حال و روز اون انگار فرقی براش نداشت. بهش که گله گی می کرد می گفت من و تو این حرفا رو نداریم. وقتی بهش می گفت چرا از برادرت دو تا عکس توی کیفت داری و از من هیچی می گفت آدم عکس زنشو تو کیفش نمی زاره که تا باز کرد همه ببیننش.

دیگه باور نداشت که دوستش داره یا نه؟ گاهی اوقات سردرگم می شد و نتیجه این همه احترام و قربون صدقه رفتن رو برعکس میدید.

هزارتا تصمیم می گرفت، دیگه نمی زارم بغلم کنه، دیگه دوستش نخواهم داشت، دیگه باهاش نمی خوابم و...

ولی افسوس که به روز هم نمی رسید و مجبور بود که زیر همه چیز بزنه. از عینک آفتابی جدیدی که خریده بود خوشش نمی یومد. پشت اون شیشه های سیاه انگار دلش هم سیاه میشد. ولی خوشحال بود که چشم هایی که دیگه انگار عاشقش نبود رو نمی دید.

روز مادر نزدیکه . مبارک باشه خانم های مهربان و مادرهای دلسوز.

من و ساترن هم برای مامانی یه صندل خریدیم و من جلوجلو هدیه م رو گرفتم . مال من هم یه صندل خوشگله. ممنون ساترن جونی.

مامان خوشگل و ماهم برات سالهایی پر از سلامتی آروز می کنم و امیدوارم ما دخترهات و دامادهات لیاقت این همه مهربونی و غصه هایی که می خوری رو داشته باشیم.

می دونم دوستی داشتی که با خانواده ای وصلت کنم که به خاطر من خیلی کارهای بکنند، می دونم فکر می کردی چون خوب و صبورم باید یه شوهری داشته باشم که همیشه آروم و عاشقم باشه و همه ش باهاش شاد باشم و همه چیز رو به خاطر اینکه انتخاب خودمون بوده و عاشق بودیم تحمل می کنی.

خیلی دوستت دارم مامانی.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 4:9 PM  توسط بانو مرکوری   | 
نمی تونم اینبار ننویسم به خاطر اینکه وبلاگم پر از غم میشه و از اینی که هست بدتر. نمی تونم هر بار همه چیز رو خودم برای خودم حل کنم و یا یه جای همه بیرون بریزم.

اگه بگم با آدم های اطرافم حال نمی کنم و یا بدتر از همشون بدم میاد حتماً مشکل دارم. شما هم مثل بابام و یا ساترن به این نتیجه می رسید همه خوبن ولی من باهاشون کنار نمیام.؟؟؟

اینن سوالی هست که توی ذهنم همیشه می چرخیده. خواهری میگه شاید زیادی حساس شدم. ولی می دونم دارم هر روز تحلیل میرم. این هم می دونم که هیچ وقت حرفام رو نمی تونستم به همه ثابت کنم تا اینکه زمان این کار رو انجام می داد.

از نظر روحی حال خوبی ندارم. ساترن رفته شمال مأموریت پیش مامانش اینا و من همش در فکر اینم که دست پر می یاد یا نه تا بریم دنبال خریدهامون و اگه نیاد باز هم مثل همیشه آرزوها و رؤیاهام یکجا خراب میشن و دیگه انگیزه ای برام نمی نونه. همیشه به چیزی که دوست داشتم برسم دیر رسیدم و اون وقت هیچ مزه ای برام نداشت و یا انقدر براش غصه خوردم که یادآوریش برام دردناک میشه.

از همه اینها بگذریم با همین روحیه که چند روزی هم هست نمی تونم با ساترن شاد برخورد کنم چون حس می کنم با توجه به همه حرفهایی که زده شد باز هم خانواده اش بیخیال هستند و نمی تونم که باهاش برخورد خوبی داشته باشم.

با همین حال امروز مثل خیلی موقع های دیگه اتفاقی برام افتاد که دیگه تحمل آدمهای اطرافم رو ندارم و نمی دونم چه جوری می تونم باهاشون ارتباط بگیرم.

مثل همیشه برامون نامه از و احد دیگری اومد نامه مربوط به من نبود ولی گرفتم و بعد روی میز همکارم گذاشته م . اخلاقش هر روز یه مدلیه. زیاد  گیر کار نمیدم بهشون. مثلاً اگه اصرار داشتم که این نامه رو گذاشتم داد می زد هان . فهمیدم دیگه.

امروز فهمیدیم نامه نیست. و تمام تقصیرها رو انداخت سر من. باوجودی که همه چیز رو به خاطر داشتم. کسی که نامه رو آورده بود به خاطر اینکه غرغر های این خانوم رو از سرش باز کنه گفت تو نبودی وقتی نامه رو آوردم. به هر حال بعد چند ساعتی این نامه در همان واحد قبلی پیدا شد . ولی من مطمئن بودم که این نامه را تحویل و روی میزش گذاشتم. واین احتمال رو می دهم که خودش از بی حواسی این نامه رو به اون واحد برده.

خلاصه بعد از یه کشمکش این قضیه تمام شد و می دونم که حالاحالا ها با این خانم این مسائل هست و همه هم یه جورایی حق رو بهشون می دن. نمی دونم چرا.

از روی عصبانیت دست درد گرفتم . نمیدونم چه جوری به این خانم ثابت کنم اشتباه می کنه.خیلی راحت هم پیش بیاد زیرآب می زنه. 

بدبختی جوری هم هست که از نظر کاری باهاشون  ارتباط دارم و نمی تونم همش توی قیافه باشم ولی خوب نمی خوام بیشتر از این اذیت بشم.

چه بیخود پنجشنبه م خراب شد. حالا دلم یه عالمه چیز هم می خواد که ساترن بی معرفت هم نیست. دلم سینما می خواد . خرید مانتو می خواد.

وای که چقدر بعضی از آدمها بدن.

راستی دعا کنید که زودتر خونه بابا فروش بره تا اقدامات لازم انجام بشه.

پ ن : جواب به خودم.: ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه    اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه.   ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خــــــدا  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:41 PM  توسط بانو مرکوری   |