تبليغاتX
بانوی همین روزها
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388

ساعت حدود یک شب بود. بابا اینا اومدن دنبالمون. خواهری و شوهرش و مامانی دم در خونه منتظرمون بودن .با کیک و گل و بامبو.  بعد دو سه روز خوش گذرونی . روحمون آماده شد که تمام مشکلات را یواش یواش پاک کنه و به خودمون اجازه شروع جدید بدیم. خیلی مختصر و مفید اومدیم و رفتیم زیر یک سقف و امشب میشه یک سال که تو شدی مرد خونه و من خانم خونه.فردا صبحش با چه حالی پا شدیم رفتیم سر کار همچنان بابت اینکه بیشتر مرخصی نگرفتم از دست خودم عصبانی میشم.

اون روز هم همکارام کلی خجالتم دادن

از اینکه این فرصت رو دوباره به خودم دادم پشیمون نیستم. توی اون روزهای دلگیر  می شد خیلی تصمیم ها گرفت که آخرش پشیمونی بود ولی مثل همیشه که خدا با دلمون همراه بود تصمیم درستی گرفتیم. حالا میفهمم که اون روزها تو هم خیلی در فشار بودی. پس لرزه های اون فشارهای روحی که بر ما گذشت بعد چند ماه همچنان بود ولی ما یاد گرفتیم چطور رفتار کنیم چون اون زلزله عظیم رو با موفقیت گذروندیم.

هنوز هم بعضی چیزها برام حل نشده است ولی می دونم تو بدجوری توی قلبم حل شدی.

خدایا برای همه چیزهای خوب ممنون و برای اینکه با ما هستی

پ ن تو: مرسی که صبح زودتر از من به من یادآوری کردی یکساله شدن را.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:32 AM  توسط بانو مرکوری   | 

دوشنبه یازدهم آبان 1388

 

گاهی که حس میکنم از بعضی سایتها و یا وبلاگ ها خوشم میاد سریع

 add to favorites 

میکنمش. تا يه زماني برم سراغشون و بخونم. اگه وبلاگ باشه كه بايد حتما يه چند پستي از گذشته ها بخونم تا همه چيز دستم بياد و اگه تقريبا سريالي باشه كه دونه به دونه ميخونم .

چند روز يكبار این قسمت رو چك ميكنم. از بالا به پايين چندتايي رو نگاه ميكنم. حدود 37 تايي ميشه .يه خورده مرتبشون ميكنم و اوناييكه زيادين يا فيلتر شدن رو پاك كنم. ميرسم به پانزدهمي. مثل هميشه مرددم براي باز كردن و يا باز نكردن. بخونم و يانه؟وبلاگي كه تمام ذهنم رو به خودش مشغول ميكنه . نوشته هاي مبهمي داره و پر از غم. دو سالي كه نويسنده ش رو ميشناسم. خيلي ناگهاني با وبلاگش آشنا شدم و همينطور گرفتار. نمي تونم پاكش كنم و خوندنش هم برام سخت شده. چون هر باري كه مي خونم غصه م ميگيره. يه دختري كه يه روز براي همه تحسين برانگيز بود حالا تمام غصه ش رو پشت شيطنتهاش پنهان ميكنه. از من كوچكتره ولي دوسالي بود زندگي مشتركش شروع شده بود. درس ميخوند . كار ميكرد. شيطنت داشت. پر از شور و هيجان بود ولي حالا...

از احساسش مينويسه.نوشته هاش سنگينه   و معلومه پر از سردرگمي ست و هنوز عاشق .سني نداره تازه 24 ساله شه . از آخرين روز جداييش مينويسه و  درآخر پست مينويسد من ساده مينويسم تو ساده نخوان. باز گلويم را بغض ميگرد.كاري نميشود كرد. 

بدعادتي دارم كه گرفتار روابط عاطفي ديگران ميشم.ناهماهنگم. با دل و دست و عقلم. اين وبلاگ رو چرا پاك نمي كنم.ميدونم كه با خوندش يه جورايي ديوونه ميشم و كاري از دستم بر نمياد ولي ميدونم اگه پاكش كنم دوباره انقدر سرچ ميكنم تا پيداش كنم.

خدايا خواهش ميكنم به همه بنده هاي تنهات كمك كن.مخصوصا اين دختر كه با تمام عشق از همسرش جدا شد.خدايا بهش آرامش بده و كمكش كن تا تنهايي عذابش نده. 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:55 PM  توسط بانو مرکوری   | 

Copyright © All Rights Reserved for http://myevent.blogfa.com